![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
حالم از خودم به هم می خوره . یه عمر اونجور که نمی خواستم زندگی کردم . یه عمر ... از خودم متنفر شدم ، متنفر ... نمی دونستم باید بد بود ! دنیای کثیفیه ... همه وقتی دوستت دارن که از دستت میدن ، درست وقتی قدرتو می دونن که ترکشون کرده باشی . دنیای کثیفیه ...
|
|
+ نوشته شده در
87/07/15ساعت 21:54 توسط تامیا |
|
|
پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت: 18:46
نامهربانی به من رو کرده است .. واسه کی ؟ اما ... !
|
|
+ نوشته شده در
87/07/01ساعت 6:35 توسط تامیا |
|
|
ببین چه کردی با حالم ببین چه کردی با روزم که بی صدا در تنهایی تو آتیش غم می سوزم هدیه دادم به تو گلهای شادی هدیه دادی به من چشمهای گریون هدیه دادم به تو یک دل ساده هدیه دادی به من رنج فراوون حالا من موندم و چشمهای خسته حالا من موندم وقلب شکسته دل جدا از یاران کردم در دیاری دور افتاده مثل برگی سرگردانم سر به دست طوفان داده با خاطره ها دم سازم با سایه غم همرازم...
|
|
+ نوشته شده در
87/06/25ساعت 15:22 توسط تامیا |
|
|
هرگز نفهمیدی که نمی خواهم وادار شوم تا به پناهگاه امن تری بگریزم! اگر اشتباهات کودکانه ام یکریز و پی در پی به دنبالت آمدند تنها دلیلش خواستن بی اندازه ات بود و بس. نمی دانستم چه کنم و نفهمیدم اما حالا خیلی چیزها فرق کرده است حالا میفهمم که چه اشتباهات بزرگی مرتکب شده ام . به بیراهه رفتم. درست است که تو را یافته ام اما تنها از این در هراسم که زمانی مرا بیابی که اعتراف کنی : پس از این همه سالهای سیاه چقدر عوض شده ای ، چقدر شکسته ای .... تنها می خواهم که بدانی و بپذیری که من تنها مقصر نبودم و نیستم و نمی خواهم اینگونه اتفاق بیفتد که دوباره بیایم یا دوباره بیایی و این آمدن سبب شکستن هریک از ما شود. توهمیشه تنهایم گذاشتی درست در لحظاتی که به وجود استوارت احتیاج داشتم! هرگز نفهمیدی و حتی نخواستی بدانی که در دل من چه آرزوها و امیدهای زیبایی را تبدیل به خرابه های ویران کردی و با تمام غرور خودخواهانه ات، تنها مرا مقصر می دانی !!! اگر رفتی اگر رفتم بیا عهدی ببندیم که دیگر هرگز برنگردیم... گرچند که در این بیهودگی سرشار مدام دست و پا می زنم اما باید اعتراف کنم : هنوز هم دوستت دارم... |
|
+ نوشته شده در
87/04/30ساعت 11:24 توسط تامیا |
|
|
نمیدونم درسته یا نه اما می خوام دلو بزنم به دریا می خوام دستنوشته هامو اونهایی رو که مدتها وقت گذاشتم برای نوشتنشون اینجا بنویسم اما کی نمیدونم...
|
|
+ نوشته شده در
87/04/09ساعت 22:53 توسط تامیا |
|
|
سرچشمه ء همه ء فسادها بیکاریست ، شیطان برای دستان بیکار ، کار تهیه می کند...
(پاسکال) |
|
+ نوشته شده در
87/03/01ساعت 10:57 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|