تبليغاتX
سرابی در بیابان
نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما...
 

حالم از خودم به هم می خوره .

یه عمر اونجور که نمی خواستم زندگی کردم .

یه عمر ...

از خودم متنفر شدم ، متنفر ...

نمی دونستم باید بد بود !

دنیای کثیفیه ...

همه وقتی دوستت دارن که از دستت میدن ،

درست وقتی قدرتو می دونن که ترکشون کرده باشی .

 دنیای کثیفیه ...

 

+ نوشته شده در  87/07/15ساعت 21:54  توسط تامیا | 

پنجشنبه 25 بهمن1386 ساعت: 18:46


یکی از سیاه ترین شبهای عمرم را سپری می کنم ..
در تنهایی مطلق !
در انتهای سیاهی های بی پایان ..
در انتهای نامردی های روزگار ..
روزی که شهر آکنده از مهر و عاطفه است ..

نامهربانی به من رو کرده است ..
دیروز وقتی دم خونه کسی که یک سال باهاش روز و شبم رو سپری می کردم رفتم ،
دیدم خیلی دور و زمونه بی رحمه !
یه روز محبت و عشق ، یه روز جدایی و فراموشی !
فراموش کردن ثانیه به ثانیه ، دقیقه ها ، ساعت ها ، روزها ، ماه ها ، و یک سال !
واقعا سخته ..
از کسی که از خودم ، خانواده ام و هر موجود زنده ای که حتی فکرشم می کنم بیشتر دوستش داشتم !
یادم نمیره خیلی روزها رو ..
روزهای اولی که کلاس زبان می رفت ، با خستگی دم کلاسش یکی دو ساعت میشستم تا بیاد بیرون !
حتی یه سری از خستگی خوابم برد تو ماشین !
روزی رو که می خواست بره کلاس رانندگی .. تو سرما یک ساعت و نیم یخ زدم و منتظر نشستم تا بیاد !
روزهایی که میرفتم دنبالش دم کلاس کنکورش ..
روزی رو که فقط هزار تومان تو جیبم بود و پول همرام نبود ، با همون پول می رفتم یه شاخه گل براش می خریدم !
روزی رو که اومدم تا با اتوبوس های تهرانپارس به ولیعصر که بریم کلاس کنکورش .. گفت نیا ، اما من رفتم
تا دم کلاسم رسوندمش بعد برگشتم .. خیلی گفت وسط راه دم مترو پیاده شو ! اما مثل همیشه کار خودم رو کردم !
خیلی ، خیلی روزها و شب ها که من روحم تو آسمونها از خوشحالی در حال پرواز بود !

واسه کی ؟
کسی که بودن و نبودن من براش اصلا مهم نبود !
یادم نمیره هیچوقت ، چه هوارهایی اون شب کشیدم وقتی رابطه مون تموم شد !
بعد از اینکه ساعت 10:45 شب با گریه تلفنم رو جلوی خونشون خاموش کردم و رفتم ، فقط ده دقیقه تو ماشین تو ماشین داشتم هوار میزدم ، گریه می کردم ، درد می کشیدم !
چقدر اون شب با خودم حرف زدم ..
دو هفته مونده به ولنتاین ، توی یه روز فوق العاده سرد ، بین امتحانام ، در حالی که سرما خورده بودم ..
پاشدم رفتم واسه خرید .. رفتم همون کیفی رو که تو پارک لاله دیده بودیم باهام خریدم !
یه سری خرت و پرت خریدم ، برگشتم اومدم میرداماد ، رفتم شریعتی ، بعدشم تجریش !
خریدهامو کردم و خوشحالم برگشتم !
واسه کی اینکارو کردم ؟! کسی که گفت اصلا نمیخوام ببینمت ! گفتم فقط ده دقیقه ! گفت نه اصلا حرفشم نزن و ...
6-5 بار ازش خواستم به درخواستم توجه کنه ! به عنوان آخرین درخواست !
یا جواب نمیداد یا میگفت نه ! آخر مجبور شدم بگم که کادو برات گرفتم ، گفتم شاید اون با بقیه فرق داشته باشه و براش بعضی چیزها مهم باشه !

 اما ... !
روز ولنتاین و من تک و تنها تو خونه نشستم به حال خودم اشک می ریزم !
چقدر دوست داشتنهای این دوره زمونه قشنگه !
اینکه مدعی بود مارو دوست داره این شد ..
وای به حال اونهایی که ... !
متاسفم واسه خودم !
سعی میکنم ایندفعه دیگه سنگ بشم !
که دیگه نشکنم !
بلکه بشکونم !
مثل همه اونهایی که من رو شکوندن ! اعم از پسر و دختر ..
مخصوصا کسی که همه وجودم رو براش گذاشتم و خیلی ساده و شیک و بدون هیچ خداحافظی رفت !
چقدر سنگ دل ، امیدوارم منم بتونم مثل اون و بقیه آدمها بشم روزی ..

 

+ نوشته شده در  87/07/01ساعت 6:35  توسط تامیا | 
 

 

ببین چه کردی با حالم

ببین چه کردی با روزم

                                                که بی صدا در تنهایی

                                                تو آتیش غم می سوزم

هدیه دادم به تو گلهای شادی

هدیه دادی به من چشمهای گریون

هدیه دادم به تو یک دل ساده

هدیه دادی به من رنج فراوون

                                                حالا من موندم و چشمهای خسته

                                                حالا من موندم وقلب شکسته

دل جدا از یاران کردم

در دیاری دور افتاده

مثل برگی سرگردانم

سر به دست طوفان داده

                                            با خاطره ها دم سازم

                                                                              با سایه غم همرازم...

 

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 15:22  توسط تامیا | 

 

 

 

هرگز نفهمیدی  که نمی خواهم وادار شوم تا به پناهگاه امن تری بگریزم!

اگر اشتباهات کودکانه ام یکریز و پی در پی به دنبالت آمدند تنها دلیلش

 خواستن بی اندازه ات بود و بس.

نمی دانستم چه کنم  و نفهمیدم

اما حالا خیلی چیزها فرق کرده است

حالا میفهمم که چه اشتباهات بزرگی مرتکب شده ام .

به بیراهه رفتم.

درست است که تو را یافته ام اما تنها از این در هراسم که

 زمانی مرا بیابی که اعتراف کنی :

پس از این همه سالهای سیاه چقدر عوض شده ای  ، چقدر شکسته ای ....

تنها می خواهم که بدانی و بپذیری که من تنها مقصر نبودم و نیستم

و نمی خواهم اینگونه اتفاق بیفتد که

 دوباره بیایم یا دوباره بیایی و این آمدن سبب شکستن هریک از ما شود.

توهمیشه تنهایم گذاشتی

درست در لحظاتی که به وجود استوارت احتیاج داشتم!

هرگز نفهمیدی  و حتی نخواستی بدانی که در دل من چه آرزوها و امیدهای  زیبایی را

تبدیل به خرابه های ویران کردی و با تمام غرور خودخواهانه ات،

 تنها مرا مقصر می دانی !!!

 

اگر رفتی

اگر رفتم

بیا عهدی ببندیم که دیگر هرگز برنگردیم...

 

گرچند که در این بیهودگی سرشار مدام دست و پا می زنم

اما باید اعتراف کنم :

هنوز هم دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 11:24  توسط تامیا | 
 

نمیدونم درسته یا نه اما می خوام دلو بزنم به دریا

می خوام دستنوشته هامو

اونهایی رو که مدتها وقت گذاشتم برای نوشتنشون

اینجا بنویسم

اما کی نمیدونم...

 

 

+ نوشته شده در  87/04/09ساعت 22:53  توسط تامیا | 

 

 

سرچشمه ء همه ء فسادها بیکاریست ، شیطان برای دستان بیکار ، کار تهیه می کند...

 

 

                                                                                                 

(پاسکال)

+ نوشته شده در  87/03/01ساعت 10:57  توسط تامیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم
زندگی کنیم.

ساعتها و روز را چه می کنی؟
حتی سالها اهمیت ندارند...
تنها
تو را به یاد می آورم که
انسان هستی چون من...

نشناختن از شناختن بهتر است.
یکبار پس از شناختن تو بود که
با تلخی زندگی آشنا شدم
بیا ! این تلخی را با هم بچشیم
و هرگز
به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم
اعتنا مکن...

مرا به هر کجا که خواستی ببر
که ما هر دو
نه در خوابیم
و نه بیدار
و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت
بهاری بدون تو
و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست
..........

سبز است مرگ
بهار اگر جاودانگی ست.

هر کجا از آب نشانی باشد
هر کجا نسیمی در گذر باشد
سپیداری آنجاست.


........

دلم گرفته است.
به پایان می اندیشم
و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم.
تو نیستی
و میدانم که من هم
روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد....

نوشته های پیشین
هفته سوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته چهارم تیر 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته سوم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته اوّل اردیبهشت 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته چهارم اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
پیوندها
بلاگفا
خزان
راوی(حسین شکر بیگی)
م.خ
دل كاكتوس
آرمان سرخ
پ.ن
کلمات از من حساب می برند(حسین شکربیگی)
باغ مخفی
آیینه
گویا التیام زخم هایم را گم کرده است
honey
نیمه گمشده
نت سکوت
خط سوم
پرنده
درد دل کلاغ سیاه
شب رنگ
سکوت
بوی خاک
کلاغستان
بالاتر از سياهي
تمنای نو بهار
خنیاگر باد
آسمان و ریسمان(فواد.ف)
دهلیز
ديد هفتم
نامه ارداویراف
مصلوب
سوشيانت
پاييز زاد
چیزی شبیه زندگی
دستمال کاغذی
دل خون مرده من زجر میخرد
سنگ کاغذ قیچی
پشت دیوار سکوت
Photo Space
ali
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM