![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
کاش زمان به عقب برمی گشت! ومن برای عزیزم...
|
|
+ نوشته شده در
85/08/30ساعت 20:48 توسط تامیا |
|
|
دیر گاهی ست در این دیر خراب در این دشت پر از خاشاک و سراب در این خلوت تنهایی من دیده ام رو به سوی پنجره ای باز می شود که از آن عطر تن تو و یاد نگاه تو می آید! چشمهای نگرانم آن سوی پنجره را می نگرد شاید هم به دنبال عشق از دست رفته بی امید به افقهایی دور دلبسته است! پشت این پنجره پنداری ست که زچشم من و تو پنهان است و دستانی با خنجری زهرآگین پنهان ..................
اینجا دل من غمگین است بابا میدانی !؟ پشت این پنجره دردی ست عظیم و تن سرد من آغوش گرم تو را می خواهد اما دریغا! افسوس! ............. پنجره را باز باز میکنم به سیاهی شب می نگرم چقدر شبیه رنگ من است! شاید هم شبیه دل تو یا چشمانت نمی دانم! و فقط این را میدانم که معنی عشق تو شرمی بود بردلم نقش داغی برای ابد و دوریت در شب بی باوریم زجر صد رنج را بر دلم نگاشت یاد چشمان تو دستانت... پشت پنجره تا می آیم نقش صد خاطره بر دلم نقش می بندد اما افسوس که به تندی باد خزان رنگ میبازد ...... پنجره را میبندم اما هنوز دلم آغوش گرم تو را می خواهد دستان یخ بسته ام دستان پر مهر و محبتت را و دلم نگاهت را ............
پینوشت: یه عذر خواهی به دوستای عزیزم که بهشون بدون اجازه لینک دادم بدهکارم .منو می بخشید و بقیه دوستان هم سر فرصت به لیست این بنده حقیر اضافه خواهند شد(البته اگه افتخار بدن).همیشه شاد باشید.
|
|
+ نوشته شده در
85/08/24ساعت 22:40 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|