![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
امروز از اون روزها بود... توی كلاس مي خواستم بالا بيارم! سرم گيج ميرفت! پاهام گز گز ميشد! ورقها رو دوتايي نه! هزارتايي مي ديدم! استاد پاي تخته همش كش ميومد! حركاتش درست مثل حركات ارواح شده بود! حالا تواين وضعيت هزار و يه فكرهم اومده بود توي سرم... از همه بدتر خوابمم ميومد! چشمام داشت ميرفت كجا نميدونم!؟ ديگه داشتم ديوونه مي شدم. زنگ اول رو يه جوري سر كردم ... تنها بودم... بي هدف راه مي رفتم و فقط مواظب بودم نخورم زمين. بوي گند دانشگاه كه با بوي عرق بچه ها قاطي شده بود، داشت حالم رو به هم ميزد. صداي جيغ بلندگويي كه براي انتخابات خودشو پاره مي كرد، حالم رو بدتر كرد. با همون حال رفتم سر كلاس و هي گذشت ثانیه ها رو تحمل كردم تحمل كردم و تحمل کردم و ... تا اينكه بي توجه به قرقر استاد زدم بيرون و با تمام قواي كمي كه برام مونده بود خودم رو رسوندم مترو... واي مترو. واي جيغ بچه ها. واي حرفهاي ناتموم خانوم ها واي و هزار واي ديگه. هيچ حرفي هم نمي تونستم بزنم. ديگه واقعا داشتم منفجر ميشدم. وقتي رسيدم خونه پقي زدم زير گريه. یه کم بهتر شدم اما سرم درد ميكرد و اعصابم له شده بود. تنها كاري كه از دستم بر اومد يه دوش كوتاه و خواب بود....
پينوشت 1 : راستي چه خوب مي شد مي تونستيم هر موقع كه مي خوايم داد بزنيم. چه خوب مي شد مي تونستيم هر موقع كه مي خوايم اعتراض كنيم. چه خوب مي شد مي تونستيم هر موقع كه مي خوايم گريه كنيم. چه خوب مي شد مي تونستيم هر موقع كه مي خوايم بريم يا بمونيم. چه خوب مي شد مي تونستيم هر موقع كه مي خوايم بميريم يا زنده بشيم. چه خوب مي شد مي تونستيم هر موقع كه می خوایم احساساتمون رو بي هيچ پرده اي نشون بديم بدون ترس از بايدها و نبايدها.
پينوشت 2 : دلم مي خواست بكوبم تو صورت استاد عوضيم كه بدون ملاحظه صدوپنجاه صفحه درس داد و اصلا به اعتراض بچه ها توجهي نكرد! دلم مي خواست تو مترو به همه بگم خفه شيد بابا! آخه اينجا يه مكان عموميه نه يه حمام عمومي! دلم مي خواست تمام اون فكرهاييو كه هميشه مياد تو سرم و اندازه يه دنيا اذيتم ميكنه رو از تو مخم پاك كنم! دلم مي خواست چشمام رو مي بستمو مي رفتم هر جايي و پيش هر كسي كه دوست دارم! دلم مي خواست نترسم ، هيچ وقت ناراحت نشم ، چشمام باروني نشن و... بگذریم !
آخه اگه بخوام حرف بزنم بايد تا فردا صبح شايدم تا آخر عمرم بگم...
دلم مي خواست بهت بگم چقدر دوست دارم بگم تنهام نگذار بگم هميشه خوب بمون بگم...
چه خوب مي شد اگه مي شد همه اين چه خوب مي شد ها و دلم ميخواست ها و...به حقيقت مي پيوستن....
پينوشت 3 : دوستاي عزيزم تا مدتي نيستم . از همتون عذر مي خوام اگه نمي تونم بهتون سر بزنم و حتي اين ماتمكده رو به روز كنم ( فعلا اين مطلب آخرين دست نوشتمه البته این هم به خاطر گلمه)...بي نهايت دوستتون دارم.(شايد شما باور نكنيد يا نتونيد درك كنيد اما من دوستتون دارم،خيلي زياد...)شاد باشيد////// |
|
+ نوشته شده در
85/09/23ساعت 14:44 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|