![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
گاهي اوقات براي گفتن واژه هارو كم ميارم يا شايد هم اين ذهنمه كه داره تحليل ميره و رو به پايان گذاشته! انگار ذهنم هم مثل خودم خسته ست!!! احساس ميكنم هرروز كه مي گذره به زوال نزديكتر ميشم !اصلا يه جورايي باهم فاميل شديم... نه ترسي و نه هراسي دارم ، مردن از آرزوهاي هميشگيم بوده ، برام تقريبا دست نيافتني شده اما من هنوز دنبالشم و فقط از يه چيز ميترسم : مرگ بدون سربلندي ... ديشب كسي آهسته در گوشم گفت : توجه !توجه!از مسافرين محترم پرواز فبرستان به مقصد گوردعوت ميشود به باجه شماره ب – ز مراجعه كنند ، نمی خوای بلند شی؟ بجنب دیر میشه ها!وخودم رو ديدم ، با چمداني پر از خالي... با ترس از جا پريدم. دلم خيلي گرفته ، يه جور خيلي بدي ، با همه دفعه ها فرق مي كنه...نميدونم چرا چند وقتيه ديگه از بارش خبري نيست !!! دلم براي هواي ابري چشمام تنگ شده. اين خشكي جز زخم و درد چيزي برام به همراه نداره.... شايد اگه بزنم بيرون بهتر بشم ، كلامو تا روي چشمام بكشم پايين و فقط راه بيافتم. مقصد برام مهم نيست ، فقط مي خوام برم ، اين تنها كاريه كه براي تمام دردها و دلتنگي هام از دستم برمياد... واي كه چقدرازاين هواي سمي متنفرم ، از بوي گند تو متنفرم واز جوراب پدرهم.از خیلی چیزا متنفرم و آزارم میده اما كي اهميت ميده؟ كي براش مهمه؟ اصلا چه فرقي مي كنه كه كي و كجا چه دردي داره و چه بلايي سرش مياد؟ كي اهميت ميده؟ كي اهميت ميده؟ كي اهميت ميده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راضي نيستم!اين يه اعتراض نيست ، يه نوع پشيمونيه ! من از خودم راضي نيستم....سرم داره مي تركه از بس همه جور فكري و ريختم توش و دارم باهاشون ور ميرم . كاش كارواشي بود كه به جاي اين همه آهن قراضه ذهن آدمها رو مي شست... راستي كسي ميدونه عقربه هاي ساعت من چرا برعكس همه عقربه هاي دنيا حركت ميكنن؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
85/10/15ساعت 10:27 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|