![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
صحنه خالی ! صحنه خاموش ! بی تحرک ! بی نمایش ! نیمکتها گیج ، گیج و واژگون به امید یک نوازش... پشت صحنه ، بغض تصویر روی آینه های نمناک... روی صحنه ، قیمت نور ! روی پرده ، یک وجب خاک ! همه رفتن ، همه رفتن ! همه با هم ، همه جز خاطره و یاد... درها باز و بسته می شن ، ولی با دلسوزی باد ! عمر بازیگری من ، عمر شبنم روی برگ بود ، عمر عشق بازی شیشه با هوسهای تگرگ بود ! نه صدای دست تحسین ، نه گل میخک و بوسه ! باورم نمیشه تو اوج ، داره بال من می پوسه ! بنویسید بنویسید روی سنگها، رو درختها با شماهام ! آهای قصه نویسها بنویسید از همین جا - > چند بهار پیش تر از اینها ، دیو صحنه زیر پاهام بود ! توی اهل بی وفاها ، اسم من مثل سلام بود ! ........ |
|
+ نوشته شده در
85/12/23ساعت 7:44 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|