![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
وقتي زندگي را مي بازي ، به خاطرات پناه مي بري و مي خواهي بفهمي از كجا شروع شد و امان از وقتي كه در اين دورلايتناهي بيفتي! پيدا نمي كني و كلافگي و درد و رنج تنها نصيبت مي شود. بايد بدوزيشان و اندازه ء ذهنت كني . مي گردي و اين گشتن تنها وقت را حرام مي كند... نوعي خودكشي در لحظه ! ...
شاد باشید که هیچ چیز ابدی نیست و تنها مرگ راه رسیدن به آرامش ابدی ست....
|
|
+ نوشته شده در
86/01/07ساعت 9:16 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|