![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
در زمانهای بسیار قدیم،وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته و کسل تر از همیشه. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیاین بازی کنیم قایم باشک .موافقین؟ همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فریاد کشید : من چشم میذارم و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند... دیوانگی چشم گذاشت و همه رفتند تا پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد اصالت در میان ابرها مخفی شد هوس به مرکز زمین رفت دروغ به بقیه گفت زیر سنگ میروم اما به ته دریا رفت طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود : هشتاد و شش ...هشتاد و هفت ....هشتاد و هشت همه پنهان شدند به جزعشق که مردد بود (البته که جای تعجب هم نیست ، پنهان شدن عشق ممکن نیست)! همین که شمارش به صد رسید عشق پرید و در میان بوته ای از گلهای رز پنهان شد دیوانگی فریاد گشید : اومدم و اولین کسی رو که پیدا کرد تنبلی بود چون اصلا زورش اومده بود قایم بشه ! و لطافت را که به شاخ ماه و دروغ را که در ته چاه و هوس را که در مرکز زمین به جز عشق ! که از یافتنش ناامید شده بود...اما حسادت در گوشش زمزمه کرد : من دیدمش پشت بوته های گل رز قایم شده برو بیارش . دیوانگی شاخه ُ چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان آن رادر بوته ُ گل رز فرو کرد و چندین بار اینکار را انجام داد تا با صدای ناله ای بلند متوقف شد ! عشق از پشت بوته ها بیرون اومد ، با دستاش صورتش و پوشونده بود و از بین انگشتاش سیلی از خون جاری بود ! شاخه ها درون چشمان عشق فرو رفته بود عشق دیگر جایی را نمی دید کور شده بود... دیوانگی گفت : وای خدای من !!!من چیکار کردم ! بگو ، بگو من چیکار کنم خوب بشی؟ حاضرم جونمم بدم تا خوب بشی تورو خدا ، تورو خدا بگو ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا عشق گفت : آروم باش ، دیگه هیچ کاری نمیشه کرد ، من دیگه کور شدم فقط یه درخواستی ازت دارم ؟ دیوانگی گفت : تو جون بخواه ، من میدم .بگو عزیزم؟ و عشق گفت : می خوام تا آخرعمرم راهنمای من بشی ... و اینگونه شد که از آن روز به بعد : عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست ....
|
|
+ نوشته شده در
86/03/18ساعت 17:18 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|