![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
تمام هستی ام سیاه تر از ان است که بتوانی با مداد رنگی های دلت حتی به ظاهر رنگ سفید یا شاید هم آبی به آن بزنی تلاش بیهوده می کنی عزیزم ... شاید با تو بودن تو را خواستن و همگام تو شدن تنها بهانه ای بود تا ....درست مثل تمام بهانه ها اما تو ... نمی دانم !!! خودمم داشت باورم می شد مدادهایت با تمام مدادهای دنیا فرق دارد اما ... نمیدانم چه شد؟!! و چرا؟!!!.... افسوس...
|
|
+ نوشته شده در
86/04/29ساعت 10:16 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|