![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
چنینم من
گویی همیشه چنین است!
اما تو در آتش سرد خود میسوزی
و خاکسترت نقره ء ماه است
و من از انفجار سکوت خود می ترسم ....
با خویش بیگانه ام
با تو بیگانه ام
با ماه هم بیگانه ام
پس تو را در قلب خویش کشتم
با یک ضربه
و ستاره ای از گلویت به زمین چکید
فقط یک قطره ، همین !و
تنها جای کفشهایم روی بدنت باقی مانده ،
روی بدنت ،ما (من وتو)
جای کفشهایمان را می گذاریم
که یک روز ِ بهار شاید پرنده ای آنجا بنشیند
و آسمان را در خود منعکس کند
با ماه و ستاره هایش
تا برای ابد تصویرمان یادگار بماند ،
تصویری مانند گلهایی که برایم خریدی
خشک شدند
و من هنوز دارمشان....
"انسانی را در خود زادم ، انسانی را در خود کشتم
و در سکوت مرگبار خود مرگ و زندگی را شناختم "
تو نمی دانی مردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده
است ، چه دردیست ...
پس خویش را محبوس میکنم
بسان تصویری که در چارچوبش
و در زندان قابش...
|
|
+ نوشته شده در
86/06/10ساعت 14:14 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|