![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
تورو انتخاب کردم اشتباه بود کارم بگو چرا موندم چون خیلی ساده م؟ دوست داشتم برگردی پیشم بازم من نمی تونم با تو بمونم گل نازم حیف اون همه قولی که به هم دادیم دیگه تو چشام نمی بینی رنگ شادی دیگه نمیتونم بچشم طعم خنده ذره ذره دارم آب میشم کیلو چنده عشق؟ آره اصلا من بدم تو برو بهشت من لیلی بودم تو بودی مجنون حالا دیگه کارمون رسیده به جنون فکر نکنی با رفتنت زجه می زنم بهت قول دادم اگه بری گریه نکنم آخه دوست ندارم .... فاصله ما زیاده خیلی بچه ای خیلی بچه ای خیلی بچه ای.... با این حرفا می ندازم تو دلت لرزه یی بزار حرف دلمو بگم خیلی .... می دونم که تو با من نمی مونی بدون دیگه نداری برای من ... ببین زندگی مو داده بودم دست کی خیال می کنم مردی و بردی همه چی و با خودت به گور حالا خودت بگو که حق من این بود، پس بدم اینجور تقاص کارای تورو حالا که خرت از پل گذشت بهم میگی برو؟!!! منم می رم و میمونی بعد من تنها تو دیگه باور نمیکنم من حرفاتو اینو بدون دیگه حساب کار دستمه هرچی رو دست خوردم ، بسمه دیگه توهم برو دنبال سرنوشتت همین تو دفتر خاطراتم دست نوشته که نوشته میمونم تا آخر عمر باهات لعنت به من و تو و سادگی و دروغات دیگه هیچی برام مهم نیست برو سر لجبازی هم باشه نمی خوام تورو |
|
+ نوشته شده در
86/09/07ساعت 15:35 توسط تامیا |
|
|
به همین سادگی رفتی !
اینوبه خدا گفتم به سختی !
اینوبه خدا گفتم به سختی
پینوشت : به خاطر خودم و خودت اینجوری بهتره . تو دیگه تو گذشته نیستی ، منم اون به اوج رسیده نیستم. من ته پرتگاه توام. خدارو شکر که پیغامامو نداری.خدارو شکر که تو مثل من نبودی و نشدی .خدارو شکر که.... فراموشت نمیکنم هرگز اما می خوام فراموشم کنی .این درخواست آخره.
|
|
+ نوشته شده در
86/09/05ساعت 22:16 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|