![]() |
![]() |
|
| نمی توانم خاموش باشم بسان مردگان در ساحت این جهان.حرفها دارم با شما... |
|
می روم دور از تو با دنیای خود خلوت کنم باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم آشنایی کو که جان در پای مهرش افکنم آتش عشقی چه شد تا من بر آن دامن زنم شور و حالی دارم امشب به چه حالی دارم امشب لحظه ها را می کشم با روز و شب کاری ندارم با همه بیگانه ام ، جز غصه غم خواری ندارم می روم تا عاقبت دیوانه ای پیدا شود همزبون این دل شوریده ء رسوا شود تا تو بودی زندگی سرشار از مهر و وفا بود این دل دیوونه با مهر و وفایت آشنا بود گرچه بی تو زندگی آهنگ زیبایی ندارد می روم چون عشق من در قلب تو جایی ندارد ................................. |
|
+ نوشته شده در
87/02/03ساعت 20:35 توسط تامیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ندانستن از دانستن بهتر است
بیا ! بی آنکه بیاندیشیم زندگی کنیم. ساعتها و روز را چه می کنی؟ حتی سالها اهمیت ندارند... تنها تو را به یاد می آورم که انسان هستی چون من... نشناختن از شناختن بهتر است. یکبار پس از شناختن تو بود که با تلخی زندگی آشنا شدم بیا ! این تلخی را با هم بچشیم و هرگز به هذیان هایی که در گذشته سر بر شانه ات میگفتم اعتنا مکن... مرا به هر کجا که خواستی ببر که ما هر دو نه در خوابیم و نه بیدار و بهاری دیگر از این در خواهد گذشت بهاری بدون تو و من تا آخرین بهار بدون تو و به یادت خواهم گریست .......... سبز است مرگ بهار اگر جاودانگی ست. هر کجا از آب نشانی باشد هر کجا نسیمی در گذر باشد سپیداری آنجاست. ........ دلم گرفته است. به پایان می اندیشم و به لحظه ای که دوباره تو را ببینم. تو نیستی و میدانم که من هم روزی به ابدیت کوچ خواهم کرد.... |
|
RSS
|